صادق موتوری

به نظر شما چهره سال 88 کیست؟

 
نویسنده : صادق کرده - ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧
 

ای ساربان لیلای من کجا می بری... 

 از جمعه بدم میاد که خسرو شکیبایی عزیزمون رو ازمون گرفت.
از سپهر دلخورم که اینجا نیست تا با هم برای عمو خسرو گریه کنیم.
از دست میلاد کفری ام که رفته مکه عشق وحال بعد من اینجا باید تنهایی غصه بخورم.

شنبه ها رو دوست داشتم که شهروند امروز میومد رو دکه، ولی حالا دیگه از شنبه هم بدم میاد چون فرداش باید خسرو رو تشییع کنیم.
از تشییع جنازه بدم میاد...
هر کی برای زحمتای خسروی عزیز و مهربون ارزش قائله وهرکی خسرو رو دوست داره به خاطر من فردا بیاد تشییع.

 


 
comment جای کامنت()

 
 
نویسنده : صادق کرده - ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٧
 

لعنت به تو که اینقد دوست دارم

سلام
فردا صبح راهی  خانه
خدا هستم.هر
خوبی یا بدی از من
دیدی حلالم کن.
خداحافظ
beheshti.milad

 

دلم گرفت
اندازه تنهایی بقیع.
حسودی ام شد
که
آن خنده های دیوانه وارت
توی حیاط خانه خدا
رها شود
(همین الان میلاد زنگید)
بغضت را نشنیده بودم
که شنیدم
گفتی :
کاش توام میومدی.
ومن
بی آنکه تو بفهمی
پشت گوشی
دلم برای خدا
تنگ شد
و شکست...

 


 
comment جای کامنت()

 
 
نویسنده : صادق کرده - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٧
 

ویژگیهای یک رئیس ارزشی

در پی مد شدن اصطلاح نه چندان جدید "رئیس ارزشی" در بین دلسوزان، اینجانب برآن شدم تا ویژگیهای رفتاری این موجود را بیان کنم تا دیگر رئیسان بی ارزش با تاسی به این الگوها به رئیس ارزشی تبدیل شوند.
١- رئیس ارزشی رئیسی است که ازادامه تحصیل دانشجویانی که قادر به پرداخت شهریه نیستند جلوگیری کند.
٢- رئیس ارزشی رئیسی است که به تنبان دانشجویان، علی الخصوص دانشجویان معترض علاقه وافری دارد.
3-رئیس ارزشی رئیسی است که تحمل یک کلمه حرف مخالف را ندارد.
4- رئیس ارزشی رئیسی است که مخالفانش را از حقوق  مدنی همانند چاپ نشریه و تاسیس تشکل محروم می سازد.


5- رئیس ارزشی رئیسی است که براساس ریش و چادر گزینش می کند.
6- رئیس ارزشی رئیسی است که نان وماست می خورد ولی کت وشلوار 500هزار تومانی می پوشد.
7- رئیس ارزشی رئیسی است که چون خودش غذای گند دانشکده را نمی خورد در نتیجه هر آشغالی را به خورد دانشجویانش می دهد.
8- رئیس ارزشی رئیسی است که عاشق انقلاب است ولی استادی را برای درس ریشه های انقلاب می آورد که فرزندان انقلاب را تخریب می کند.
9- رئیس ارزشی رئیسی است که وقتی مسئله ای برایش مهم نیست مانند یک چاله میدانی می گوید: به ... هم نیست.


10- رئیس ارزشی رئیسی است که از ترس دانشجویان در روزهای تعطیل معاونین دانشکده را عوض می کند.
11- رئیس ارزشی رئیسی است که روزهای جمعه امکانات فحاشی در وبلاگ دانشجویان را در دانشکده فراهم می سازد.
12- رئیس ارزشی رئیسی است که دکتر الهام را برای برگزاری دعای کمیل در دانشکده دعوت می کند ولی عرضه ندارد ساختمان دانشکده را از این قوطی کبریت منتقل کند.
13- رئیس ارزشی رئیسی است که مانند بچه ها لجبازی می کند،مانند بزرگترها عصبانی می شود و مانند مرده ها برای دانشکده مفید است.
14- رئیس ارزشی رئیسی است که به دانشجویان پاچه خوارش اجازه می دهد هر غلطی خواستند بکنند ولی به دانشجویان مخالفش اجازه نفس کشیدن هم نمی دهد.
15- رئیس ارزشی رئیسی است که خودش خواهرزاده مافوقش نیست ولی خواهرزاده خودش را سر کار می گمارد.
16- رئیس ارزشی رئیسی است که منفور دانشجویان است و دیری نمی پاید که خداوند انتقام همه را از او می گیرد.

آمین


 
comment جای کامنت()

 
 
نویسنده : صادق کرده - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٧
 

یادگار بزرگان

دیروز برای مصاحبه خانه آقای دکتر صادق طباطبائی بودیم. خیلی جنتلمن و خوشتیپ و با اخلاق بود. خواهرزاده امام موسی صدر برایمان از علاقه امام صدر به دکتر شریعتی گفت و همچنین از متنی که دکتر چمران برای مرگ دکتر نوشته و خوانده بود. آقای طباطبائی برادر زن سید احمد و از یاران امام خمینی هم بوده اند. خیلی برایم جالب بود که یک همچین آدم تحصیلکرده و مردمداری با همه این آدمها رابطه نزدیک داشته است. به دکتر صادق گفتم برای بچه های دانشکده خبر هم بیاید حرف بزند. خیلی استقبال کرد. حرفهای ایشان نشان می دهد که امام صدر و امام خمینی و شریعتی و چمران همه از یک جنس بودند. هرچند امام موسی صدر برای دکتر چیز دیگری است و هرچند طرفداران هرکدام از اینها بقیه را قبول ندارند.


 
comment جای کامنت()

 
 
نویسنده : صادق کرده - ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٧
 

٢٣ سال از حمزه گذشت

می خواهم حمزه باشم...
می خواهم حمزه باشم تا به دور از هر وابستگی و قید و بندی تنها و غریب رسالت الهی خود را انجام دهم و ... در این راه بدنم آبشار ترکشهای مین و خمپاره و گلوله های سرخ شود و همه دردها و رنجها را با میل و رضا بپذیرم...                                                                                          (شهیدجعفرچناری)                                                                                                                     

مسیح
گمنام بودی
و زمین شهرت پرست ما
طاقت نام تو را نداشت
از کجا نازل شدی
که با نوزده سال زندگی
یک عمر مرا آواره کردی
سالها گذشت
و یک صلیب به در خانه ما نیامد
مردان صلیبی
در کنفرانسها عربده می کشند
و قطعنامه نشخوار می کنند
غافل از اینکه یک آه من
همه سازمان ملل را آتش می زند
من اطمینان دارم مسیح
نام اینها را نخواهد نوشت
و به جای این همه صلیب کاغذی
پلاک تو
روی سینه عیسی بن مریم است
(جواد چناری)
                                                              

 

پسر خوب!
میدانی چقدر
مادر را
دل نگران کرده ای؟
اصلا تازگیها
چینهای صورتش
را شمرده ای؟
پسر خوب!
هیچ میدانی پدر
از برنگشتنت
چه بی صدا شکست؟
 (مهدی چناری)

چقدر صبر کنم
نگاه خسته مادر به روی در مانده
هنوز منتظر دیدن پسر مانده
گل شکسته بابا چرا نمی آیی؟
غزال خسته بابا چرا نمی آیی؟
دگر به دیدن مادر کسی نمی آید
به دلخوشی برادر کسی نمی آید
هنوز هم گل زیبای باغ دلهایی
بهانه همه گریه های بابایی
به صفحه دل من نام حمزه حک شده است
برای دیدن او سالهاست لک زده است
فدای پیرهن سبز پاره پاره تو
فدای شانه مجروح و بی ستاره تو
شنیده ام پر و بالت شکسته بود آن روز
وگرنه دست تو را کس نبسته بود آن روز
ببین چگونه به من زندگی حرام شده
چقدر صبر کنم طاقتم تمام شده
هنوز چشم به راه تو مانده مادرمان
پس از تو غرقه به خون دیده یک برادرمان
نگاه اوست که بر قفل در کلید شده
زنی که یک پسرش بعد تو شهید شده
بیا که چهره مادر به خنده باز شود
دوباره کوچه بدیمن سرفراز شود!
فدای قامت رعنا و دست بسته تو
فدای صورت مجروح و پای خسته تو
فدای زانوی در کنج غم گرفته تو
فدای زمزمه های دل شکسته تو    (عباس چناری)                                                    

آه از غم تو
آه حمزه در آغوشم بگیر!
بابا، بابای پیرمان میگفت می خندیدی و سرخوشانه مرا بغل می کردی و می انداختی هوا. حالا بزرگ شده ام اما هنوز بغل می خواهم. حالا بین زمین و آسمان رها مانده ام و کسی نیست هوایم را داشته باشد.
آه حمزه حمزه حمزه!
با من حرف بزن!بگو که از نحسی پیدا شدن من نبود که گم شدی. بگو  می فهمی که سخت است هم سن غربت برادر بودن . بگو که حالت خوب است، پایت قطع نشده، دستهایت سر جایشانند، هنوز خوش قدوبالایی...
آه حمزه جواب من را بده!
برای شانه های خسته ات ستاره آورده اند،بگو چکارشان کنیم؟ به پاس روزهای گرم میمک یخچال می دهند، بگو از کجا بگیریم؟ برای درس ناتمامت سهمیه دانشگاه می دهند، بگو کدام رشته را انتخاب کنیم؟ نمی دانی اینجا چه خبر است؟ دنیای من!برایمان همه دنیا را آورده اند! این هفته قرار است رئیس جمهور در یکی از سخنرانی هایش به یاد شما بیافتد. راستی قرار است وام بگیریم، قرار است پولدار شویم ، قرار است آدم حسابمان کنند...
آه حمزه برایم مرثیه بخوان!
تو رفتی و چند پاره استخوان را برادرمان کردند. هیچ وقت باورمان نشد که آن جسد قلابی باقیمانده توست. تو رفتی و جسدهای قلابی زیاد شدند، کپی رایت پلاک ها رعایت نشد، جوانک های رئیس جای فرماندهان جوان را گرفتند...
آه حمزه دلداریم بده!
کجایی تا بگویی چرا لباست را با آن اسیر عراقی عوض کردی؟ کجایی تا سر خاک جعفر بلند بلند گریه کنی ؟ کجایی تا بخندی به آن مرد مسیحی که برادرش یک روز  _ فقط یک روز _ بعد از تو اسیر ایرانی ها شده بود؟
آه حمزه حمزه حمزه!
بیا دوباره دور هم جمع شویم! من از این آدمها می ترسم، بیا تا خودم را پشت تو قایم کنم! بیا تا به دوستانم نشانت بدهم. عکاس شده ام! بیا تا تصویرت را روی تمام مناره ها قاب بگیرم، سر در همه کوچه ها، اول همه حرف ها. تا همه بدانند تو رفتی تا آنها بمانند...   
    (صادق چناری)

 


 
comment جای کامنت()

 
 
نویسنده : صادق کرده - ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٧
 

بستنی آلوده به میکروب مدفوع انسان

دیروز آقای هاشم پور رئیس موسسه استاندارد تهران پرده از فجایع بزرگی در بازار تهران برداشت. ایشان در مصاحبه مطبوعاتی به خبرنگاران گفت: پارچه گراد از چین وارد می شود و گسیختگی تار و پود آن پایین تر از استاندارد است. یعنی بعد از سه بار پوشیدن پاره می شود! هاشم پور همچنین لاستیک گلدستون را مغایر استانداردهای ایران دانست و شکایت مردم را از این شرکت بسیار زیاد اعلام کرد.
در این جلسه حرفهای زیادی گفته شد که با تعجب و خودکشی چند نفر از خبرنگاران حاضر همراه بود.هاشم پور گفت که نوشیدنی رانی پرتقال چهار صدم درصد الکل اضافی دارد که بر اساس برخی گزارش ها موجب شادی مفرط(بخوانید مستی) شده است. اما تلخ ترین نکته مصاحبه آقای هاشم پور، جایی بود که اعلام کردند که بستنی مهر و گلمهر به میکروب مدفوع انسان آلوده است! البته خط تولید این محصولات متوقف شده ولی...
شیرکاکائوی پاکبان هم فاسد است و کل محصولات کارخانجات پاک به دلیل استفاده از یخچال های قدیمی برای حمل و نقل در معرض فساد قرار داشته و دارد. ph پنیر سفید کاله زیاد است و ماده خشک ماست رامک و می ماس ایراد دارد. خدا به همه ما رحم کند.


 
comment جای کامنت()

 
 
نویسنده : صادق کرده - ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٧
 

عذرخواهی

به توصیه دوست عزیزم روح ا... انصاری از تمام کسانی(؟!) که در وبلاگم به آنها تهمت زده ام عذرخواهی می کنم. البته اگر پست های قبلی را دوباره بخوانید متوجه می شوید که من فقط نقل قول کردم و به طور صد در صد راجع به کسی قضاوت نکردم. ترسی هم ندارم که مستقیم با کسی حرفم را بزنم. البته یاسین کولیوند و حامد موسایی انگار منتظر بودند یکی به آنها "تو" بگوید تا موضع بگیرند. جالب اینجاست که این آقایان برخلاف حرف خودشان خیلی راحت به بنده و دیگران تهمت می زنند و ...
در هر حال اگر تهمت و توهین بیجایی به یاسین کولیوند و حامد موسایی شده، باز هم از این دو عذرخواهی می کنم و البته ذکر این نکته را ضروری می دانم که دوستانی که وبلاگم را می خوانند دقیق بخوانند تا خدای نکرده شبهه ای ایجاد نشود.بنده حق پیگیری کامنت های اهانت آمیز را برای خودم محفوظ می دانم و به زودی با شیوه ای صحیح تر با عاملان این توهین ها به شدت برخورد خواهم کرد.


 
comment جای کامنت()

 
 
نویسنده : صادق کرده - ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٧
 

گند نزنی رفیق

دانشکده خبر (لعنتی یک سایت قزمیت هم ندارد که لینکش کنیم!) هیچ وقت برایم یک دانشکده درست و حسابی نبوده. از همان روز اولی که رفتم و کنکورش را دادم ، تنها دلیلم برای رفتن به این دانشکده گرفتن مدرک لیسانس بود. برای من که ۳ سال کنکور ندادم و خیال رفتن به دانشگاه را نداشتم و با اصرار دوستان و خانواده کنکور آنجا را دادم و یک کلمه هم نخواندم ، امتحان راحتی بود. (خیلی از بچه های آنجا مثل من کنکور دادند فکر کنم). برنامه ام آن روزها رفتن از ایران بود. یک اشتباه باعث شد تا سربازی نروم و بروم آنجا. ماندنم تا امروز هم ادامه همان اشتباه است. ۳ سال و خرده ای از اولین روز ورودم می گذرد. این روزها تصمیم گرفته ام به هر قیمتی شده پشتش را بگیرم و دوره لیسانس را تمام کنم. اما از شانس گند من زمانی تصمیم به شکستن شاخ غول گرفته ام که بدترین و گندترین روزهای دانشکده را سپری می کنیم!.

 

این روزها دانشکده با مدیریت آقای احمدزاده کرمانی زبانزد خاص و عام است. تصمیم های شتاب زده و غلط ایشان و همکارانشان محیط دانشکده را خراب تر از همیشه کرده. هر روز بدتر از دیروز... چند ماه پیش نامه ای نوشتم به آقای احمدزاده و خیلی دوستانه مشکلاتی را که در دانشکده می دیدم برایشان شرح دادم. مطمئن بودم که این نامه هیچ پاسخی نخواهد داشت ، که اگر نامه ها تاثیر داشتند امروز عکس های مراسم ختنه سوران جرج بوش در سایت ها دیده می شد و پاپ بندکیت شانزدهم کفن پوش در نماز جمعه شرکت می کرد و انگلا مرکل سر کلاس خانم رجبی تاریخ انقلاب اسلامی ایران را می خواند. اما هیچ وقت فکر نمی کردم اوضاع از این بدتر شود. یادم رفته بود کجا زندگی می کنم...

اقدامات جناب آقای احمدزاده و مشاوران و معاونانشان تمرین فضای اختناق در مدل کوچک جامعه دانشگاهی ایران است. مسلم است که اگر در جایی مثل دانشگاه امیرکبیر ، شریف ، تهران یا یکی از دانشگاه های شهرستان های ایران چنین تصمیماتی گرفته می شد ، دانشجویان اعتراض های بزرگی سامان می دادند. اما در یک دانشکده کوچک و جمع و جور انگار خبری نیست.

مهمترین انتقاد من به تصمیمات مدیریت دانشکده خبر ، یک بعدی کردن فضای آموزشی و سیاسی و فرهنگی است. در تمام دانشگاه های ایران حتی با وجود جو سیاسی به شدت امنیتی این روزها ، باز می بینیم که فعالیت سیاسی و فرهنگی به نفع دو جریان فکری سیاسی کشور جریان دارد. اما در دانشکده خبر فضا هر روز به سمت یک طرفه شدن پیش می رود.

حضور اساتیدی که قطعن قبای استادی برایشان گشاد است ، دعوت از اندیشمندانی که به جهت باد می اندیشند ، تحمیل تفکرات پوپولیستی ایدئولوژیک بر دانشجویانی که قاعدتن باید به دور از احساسات ، سیاست را مطالعه کنند (آخر کجای دنیا دیده اید که پرچم یک کشور را در راه پله های یک محیط علمی - آنهم علوم انسانی - نقاشی کنند؟!) ، برخورد های قهری با دانشجویان (از قضیه یاهو ۳۶۰ بگیرید تا ماجرای جالب تنبان) ، حذف اساتید با سابقه دانشکده ، تعطیلی نشریه دانشکده و بسیاری موارد دیگر که خودتان بهتر می دانید. هر چه فکر می کنم تنها دو دانشگاه امام صادق و امام حسین را می یابم که فضای فکری در آنها به این شدت یک طرفه است. یک طرفه بودن فضای سیاسی در محیطی مثل دانشگاه بدترین آفتی است که به یک فضای علمی تحمیل می شود. 

 فکر نمی کنم اتفاقاتی که در دانشکده خبر افتاده برنامه ای از پیش طراحی شده باشد. دعوت از اشخاصی مثل خانم رجبی ، آقایان بیادی و حسینیان و امثالهم و برخوردهای کادر مدیریت با دانشجویان و اساتید به نظرم تنها زایده افکار خام و بی تجربه مدیر و معاونانی جوان است. جناب آقای احمد زاده و معاونانشان جوانان بسیار بی تجربه ای هستند که تا دیروز تجربه مدیریت یک فضای علمی (مثل یک دانشکده) را نداشتند و تنها فضای علمی که از نزدیک دیده بودند ، دانشگاه معظم امام صادق بوده. به همین خاطر است که فکر می کنند مبارزه با ایادی استکبار جهانی و دشمنان دین و ملت و قرآن را باید در دانشکذه خبر تجربه کنند. ما بندگان خدا هم می شویم دشمن!. رفتار آقای احمد زاده و دوستانشان مطمئنم می کند که این حضرات تا امروز از دست خیلی ها عقده ها داشته اند و امروز این عقده ها را سر کسانی خالی می کنند که از نظر آنها شبیه ایشانند. ۸ سال دولت اصلاحات با تمام ضعف ها و کاستی ها و حماقت هایش چند ارمغان خوب را برای دانشگاه ها هدیه آورد. مهمترینش این بود که می شود در دانشگاهی تحصیل کرد که انجمن اسلامی و بسیج در کنار هم فعالیت می کنند.

پیشنهاد من این است : ۳ ماه دیگر داریم تا ترم پاییزه. اجازه دهیم تا آن روز جناب آقای احمد زاده و معاونانشان هر برنامه ای دارند پیاده کنند. بعد از آن بنشینیم و ببینیم خواسته های ما دانشجویان چیست؟ اصلن موافقیم یا مخالف؟ موافقین اقدامات ایشان چند نفرند و منتقدینشان چطور؟ اگر تعداد منتقدین به اندازه ای بود که نسبت مشخصی از دانشجویان را در بر می گرفت (مثلن یک پنجم یا بیشتر) آنوقت خیلی اصولی و دموکراتیک (انطور که در خود دانشکده به ما یاد داده اند) خواسته هایمان را می نویسیم و می دهیم دست مدیریت دانشکده. یکی از مهمترین خواسته ها تقاضای یک مناظره است. مناظره ای بین آقای احمد زاده و دانشجویان. مشکلات را می گوییم و پاسخ ها را می شنویم. اگر ترتیب اثر داده نشد آنوقت اعتراضات را آرام آرام طوری مطرح می کنیم که ترتیب اثر داده شود. (خوشحال نشوید! منظورم ۱۸ تیر بازی نیست!. نامه نگاری های مستمر به مقامات و اینها را می گویم). به هر حال جناب آقای احمدزاده و همکارانشان باید بدانند که دسته ای از دانشجویان دانشکده نسبت به اقداماتشان اعتراض و نقد جدی ، منصفانه و عاقلانه دارند. انتظار این دانشجویان شنیدن پاسخ است. حالا ما ۱۰ نفر باشیم یا ۸۰۰ نفر. ایشان باید خودشان را ملزم به پاسخ دهی کنند. خدا نکند یک پسر ۲۹ ساله و هم سن و سال خودمان بخواهد فقط حال آنهایی را که با او مخالفند را بگیرد. فاجعه جوانگرایی در مدیریت کشور انگار آرام آرام دارد زخمش را از ساختمان ابتدای خیابان بهشتی سر باز می کند.


 
comment جای کامنت()

 
 
نویسنده : صادق کرده - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٧
 

حکومت سایه ها

روزانه های روح ا... انصاری را بخوانید


 
comment جای کامنت()

 
 
نویسنده : صادق کرده - ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ تیر ۱۳۸٧
 

کنکور و حرفهای دیگر

١- اینو بخونین مطلب علی صدیقیه راجع به گاف عاملان پرچم!

٢- پدر دوست عزیزم ابراهیم رضایی فوت شده. خیلی براش ناراحتم. ابراهیم برخلاف بقیه مدعیان بسیج و با وجود اینکه فرمانده بسیج دانشکده هم هست اخلاق خوب و رفتار مردم پسندی داره

٣- راستی یه نکته انحرافی: اون بی ناموسی که تو وبلاگ بچه ها کامنت های بد می ذاشت این دو سه روزه کجاس؟! کیان که روزای جمعه هم می  تونن بیان دانشکده و تو یه اتاق برای بچه ها فحش بنویسن؟ راهنمایی: این مطلب را دوباره بخوانید!


 
comment جای کامنت()

 
 
نویسنده : صادق کرده - ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ تیر ۱۳۸٧
 

جشن بزرگ همراز یاس

پنجشنبه گذشته در تالار بزرگ کشور جشنی برای خانمی های شاغل در شهرداری تهران برگزار شد. در این مراسم احسان خواجه امیری چند قطعه زیبا اجرا کرد و کسری ١٣ ساله نابغه موسیقی دنیا هم با ویولون نوازی شاهکارش همه را به وجد آورد. بقیه عکس ها


 
comment جای کامنت()

 
 
نویسنده : صادق کرده - ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ تیر ۱۳۸٧
 

پروژه جدید

حضرات برای اینکه دشمنی با آمریکا و اسراییل لوس بشه و حتی اونایی که مخالف این کشوران نسبت به این قضیه بی تفاوت بشن اومدن پرچم های آمریکا و اسراییل رو توی راهروهای دانشکده خبر نقاشی کردن.این کار فقط باعث مسخره کردن توسط بچه ها و حتی پریدن اونا از روی پرچمها شده. نمی دونم این آقایونی که بعضیاشون ادب و احترام و خدا و پیغمبر هم حالیشون نیست و توی وبلاگ های بچه ها به نوشتن کامنت های توهین آمیز و تهمت زدن های بیهوده مشغولند چقدر از آمریکا و اسراییل پول می گیرن تا اینجور راحت ریشه انقلاب رو بخشکونن! جالب اینجاس که اون نامرد بی شرف و ... یه جو جرئت نداره که اسمشو پای کامنت هاش بذاره. یارو فکر کرده همه مثل خودش بزغاله تشریف دارن که شناسه دانشکده خبر رو نبینن که توی کامنت هاش داد می زنه. خاک بر سر مملکتی که اینا طرفدار ارزش هاش باشن. کدوم یک از این آقایون  و خونواده های محترمشون زیر بمبارونای دشمن بودن که حالا ادعای دفاع از ایران و اسلام و انقلاب رو می کنن. وای بر شما! این آخرین اخطار من به این بوقلمون صفتاس. دفعه دیگه با ذکر نام و همچنین ذکر گندکاری هاشون  مجبور می شم مقابله به مثل کنم. خدا توی قرآن می گه: هرکس بر شما دشمنی ورزید شما هم بر او دشمنی بورزید همانگونه که او.

 


عکس از میلاد بهشتی

اینها را ببینید:

دختر شهمیرزادی

شنیدنی ها و خواندنی ها

عکس نوشت


 
comment جای کامنت()

 
 
نویسنده : صادق کرده - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ تیر ۱۳۸٧
 

روز دادا

دادا جان روزت مبارک!
دادا جان می دانم که مثل مامان بهاره رهنما نیستی که شب میلاد از تلویزیون به تو تلفن کنند و تبریک بگویند. دادا جان می دانم که مثل مادرهای دیگر نیستی که بچه هایت برایت کادو بخرند و پیشت بیایند.
دادا جان روزت مبارک!
می دانم که لباس رنگی نمی پوشی و ٢۶ سال است که آرایشگاه نرفته ای. می دانم که هنوز با روسری، ابروهایت را از من پنهان می کنی.می دانم که موهایت سپید شده بدون اینکه های لایت کنی. می دانم که هیچ وقت سر سفره غذا نمی خوری چون همیشه دلواپس یکی از بچه هایت هستی. وقتی عباس هست نگران صادقی،وقتی صادق هست دلواپس جوادی،وقتی جواد هست نگران مسلمی و وقتی همه هستند برای حمزه و جعفر دلت شور می زند.
دادا جان روزت مبارک!
می دانم که دوست داشتی الان جای من، حمزه روبرویت ایستاده بود حتی اگر تبریک هم نمی گفت! می دانم که احمدی نژاد را دوست داری چون یکی از بچه هایت دوستش دارد و سید علی را دوست داری چون جای امام نشسته است و امام را چون جعفر فدایش شده.
دادا جان روزت مبارک!
می دانم که پول هایت را جمع می کنی تا برای من بفرستی.می دانم که از خدا هیچ گله ای نداری. می دانم وقتی همسران جانباز را تلویزیون نشان می دهد فکر می کنی که هیچ کاری برای این مملکت نکرده ای.
دادا جان روزت مبارک!
همه مادرها عزیزند ولی می دانم که تو چیز دیگری هستی. می دانم که مثل خود فاطمه ای. می دانم که اشکهایت را از همه پنهان می کنی نکند دل کسی بشکند. می دانم که هر روز فاطمه را توی کوچه می بینی  ولی به روی ما نمی آوری. می دانم که فاطمه هم عاشق توست ولی به روی مولا نمی آورد.
دادا جان روزت مبارک...


 
comment جای کامنت()

 
 
نویسنده : صادق کرده - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ تیر ۱۳۸٧
 

یا ستار العیوب

سوال: آیا می دانید فکر کردن به کدام کار، گناه است؟

جواب: حتی اگر به ریختن آبروی یک مسلمان فکر کنیم دچار معصیت شده ایم.


 
comment جای کامنت()